in the name of mom - تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 4:14
امشب مجبورش کردم باهام برقصه. اتفاقا داشت بهش خوش میگذشت. آره من نیاز داشتم شارژ شم. وقتی لبخندشو میبینم تحمل شرایط برام آسون تر میشه، صبور تر میشم و البته قوی تر. با اینکه میدونم هر لحظه ممکنه همه چیز متلاشی شه اما به طور وحشتناکی داره بهم خوش میگذره.
I bite my lip, That I don't cry - تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 4:14
بغضش را فرو خورد. چشم هایش با بیقراری این سو و آن سو را میکاوید گویی به دنبال ذره ای امید و آرامش میگشت. کسی آن طرف آیینه دهنکجی میکرد. به او خیره شد و با صدای گرفته و دورگه ای که بهنظر میرسید بعد از سال ها سکوت از حنجره اش خارج میشود گفت "تو یه دختربچهی احمق بیشتر نیستی" و بلافاصله زد زیر خنده، خند...
اخطار! تحت تاثیر هرمون های مزخرف دوران بلوغ. - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:46
در یک سنی، به خصوص بعد از بعضی ناملایمات، آدم یک چیز بیشتر دلش نمی خواهد: این که ولش کنند راحت باشد! حتی از این هم بهتر: جوری رفتار کنند انگار مرده ای! : [سلین_قصر به قصر] :: کلی حرف دارم و دلم میخواد بنویسم، ولی هیچ جوره نمیتونم. حالت بدیه، انگار هم یبسی هم اسهال!
هیچوقت - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 16:22
بابا اینو بدون دخترت خیلی دوستت داره، اما هیچوقت نمیبخشدت. هیچوقت 96.8.5 13:56
ill - تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 16:22
در گوشه ای ترین گوشهی اتاق عنکبوتی غمگین، بی صدا ترین تار دنیا را مینوازد، دیوانهی شعرهایم میرقصد و ناخن هایش دیوار را نقش میدهند. سرش چو پتکی سربی واژه هارا میکوبد، بر سرشان فریاد میزند و الَکشان میکند؛ گویی در مردابی لجنگرفته پی ذرهای طل
midnight - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 19:57
دیگر صدای پارس سگ های ولگرد شنیده نمیشد، حتی فریاد باد خفه شده بود. سکوت برقرار شده بود، چنان سکوت سنگینی که به پردهی گوش فشار میآورد؛ چنان عظیم بود که درفضا نمیگنجید! چیزی به ذوب شدن شاخهی لُختِ درخت زیر نگاه خیرهاش نمانده بود؛ ستاره ها اما، خیره و بیاعتنا نگاهش را پاسخ میگفتند. احساس خلا و پوچی بو...
به من گوش بده تا آرام شوی - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 20:00
آرام بگیر، چشم هایت را ببند و به من گوش بده... کسی چه میداند...شاید روزی برسد که من و تو، جوان تر از همیشه در خیابانی بی انتها قدم میزنیم. از کنار ویترین های رنگارنگ مغازه ها و کافه های دنج میگذریم؛ تو هدیهی دخترک گل فروش، همان شاخه زر آبی را لابهلای موهایم مینشانی. انگار که خنده قصد محو شدن ا
جمعه - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 14:50
جمعه مردیست سرشار از احساسات. او دلش معشوقهای زیبا میخواهد که دست های ظریفش را بگیرد و ببوسد! معشوقهای که خلأ آغوشِ گرمِ غروبش را پر کند و آرامش را بهوجودش تزریق... جمعه زن دل نازکیست که دلش همزبانی میخواهد، که سرش را روی شانه اش بگذارد، با دست های قوی ای که دورش گره شود و انگشتهایی آمادهی نوازشِ چ...
مغز - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 19:11
چه فرقی میکند؟ مغز هم یک رودهی فشرده شده است که بالای بدن قرار دارد؛ روده مواد هضم نشده را به خارج از بدن هدایت میکند و مغز نیز افکار غیرقابل هضم را. در واقع نوشتن هم مانند سیفون عمل میکند، ضامنش را که بکشی از شر یک مشت افکار کثیفِ آزار دهنده خلاص میشوی. گاهی ذهن هم که خسته میشود نیاز است که نسیمی س...
جنگ جهانی سوم! - تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 1:16
بی شک که تخت خواب جنگ جهانی سوم است، یک جنگ خطرناک! وقتی که روی آن دراز میکشی، خاطرات و افکارت را گلوله میکند و مسلسلوار به سمتت شلیک... و تو زخم خوردهی جزئی از خودت میشوی. آرام بخواب، پلک هایت را روی هم بگذار، چیزی به نابودی نمانده!
خواب - تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 4:22
کاش خواب را هم میشد خرید، سفارش داد، با تلفن! الو...یک خواب میخواهم، ترجیحا ابدی باشد فلانی و فلانی در آن باشند. اوه فلانی از قلم نیُفتد، مامانبزرگ باشد! باهم فلانجا برویم، پرواز بکنیم، بالای سر مردم، روی خیابان های شلوغ. میخواهم به همه یک شاخه رز
being ugly - تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 1:51
مطمئنم همه این وضع اعصاب خردکن را تجربه کردهاند. همه یک روزهایی کم می آورند، همه یک روزهایی آن خودِ همیشگی نیستند، همه یک روزهایی دوست دارند به موهای چربشان توجه نکنند و با تیشرت چِرکُ چروک شدهٔ آبی رنگ کنج اتاق بنشینند، زل بزنند به دیوار خالی و فکر کنند، همه یک روزهایی دوست دارند بی حوصله و بد اخلا...
او به بهانهٔ فریاد زدن امده! - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 2:16
احیانا اگر دختری را در شهربازی دیدی که با کوچک ترین حرکت وسایل بازی هم با تمام وجودش جیغ میکشد تعجب نکن، فحشش نده یا به ترسو بودنش نخند! او فقط دارد عقده هایش را خالی میکند، دارد تمام درک نشدن هارا فریاد میزند، دارد تمام اجبار هایش را فریاد میزند، دارد تمام بغض هایش را فریاد میزند، دارد تمام سکوت ها
سیگار - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 2:16
مامانم بعد از مدت ها فهمید سیگار میکشم، فیلترای سوختهٔ سیگارو توی چاه حمام دیده بود! من ریلکس بودم مثل همیشه، مامان هم ریلکس بود فقط زن همسایه نمیدونست چجوری به بقیه بگه من سیگاریم!
stupidity - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 2:16
کاش میشد زمان به عقب بر گرده تا از درد پشیمونیِ بعد از حماقتایی که کردیم خلاص شیم! کاش واقعا خیلی حرفارو نمیزدم، کاش خیلی کارا رو نمیکردم. افسوس که فقط میتونم بگم کاش، چون زمان رفته و دیگه برنمیگرده. من احمق بودم واقعا احمق بودم، هنوزم هستم من میخواستم همه چیزو درست کنم، پس باید درستش میکردم! میدون
ترشُحات ذهنی! - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 2:16
و اگر نگذارند سیگار بکشی، ادامس بجوی، فریاد بزنی، فحش بدهی، مست کنی، با صدای سرسام اور موزیک گوش بدهی، وسایل اتاقت را خورد خاکشیر کنی، اصلا نیمه شب ها از خانه بزنی بیرون و درتاریکی مطلق کوچه ها راه بروی انقدر بروی تا دیگر نایی برای نفس کشیدن نداشته باشی انوقت است که مجبور میشوی به حرف زدن روی بیاو
اردیبهشت - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 2:16
تو هم حسش میکنی؟! بوی اردیبهشت می آید در این حوالی... اردی ای که بدون بهشتش هیچ است. بوی تن لوس ترین دختر بهار که لای گیس های فرخوردهٔ خرمایی رنگش عطر شکوفه های گیلاس است و اماده برای مست کردنت. دیوانهات میکنند ان چشم های سبز شیطنت بارش. خلاصه که آب و جارو کنید راه را برای این دلبر ناز نازی این د
معنای معصومیت بود، آسمونی شد! - تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 2:16
اهل زمین نبود، آسمونی بود، بخدا که جاش روی این زمین لعنتی نبود...توی دود و کثافت نفس هاشو میکشید، خودخواه نبود بیمنت مهربونی میکرد، قلبش سرشار از محبت بود. توی جامعهٔ لاشی ها کتاب میخوند، شعر میگفت، گل میکاشت، هدیه میداد، عاشق موسیقی بود. معنای معصومیت بود، پاک بود اون حداقل گاهی از دل میخندید،
من خیلی چیزا میخواستم اما اونا هیچ وقت وجود نداشتن - تاریخ: 1396/1/6 ساعت: 11:46
میخواستم بیخیال تئاتر و نمایش بشم و بایستم اون بالا روی صحنه و واسشون از ارزوهام بگم. اینکه چجوری دنیارو توی مشتم میگیرم و رویاهامو به حقیقت میرسونم. میخواستم دستاشونُ توی دستم بگیرم و توی پارک قدم بزنم، بدوم، پرواز کنم و به دنیای خیالاتم برسم. میخواستم باورم کنن! میخواستم بگم اذیتم میکنه راهی که د
. - تاریخ: 1396/1/3 ساعت: 1:53
میدونی واسشون عزیزی، میدونی اونا خوبت رو میخوان. میدونی اونا خیلی دوستت دارن اما بازم یه جورایی، اصلا هرطور که شده میخوای از زیر بار حرفاشون در بری. دلت میخواد گوش نکنی به نصیحتاشون و هی اشتباه کنی و هی بزنی جاده خاکی. اره لجبازی کن اصلا مهم نیست اونا چی میگن و چی میخوان تویی که مهمی؛ باید انقدر اشت...

برچسب‌های مرتبط

زمزمه عشق | زمزمه عشق شعر | زمزمه عشق امروزی | زمزمه عشقی | زمزمه ی عشق | زمزمه های عشق | گروه زمزمه عشق | وبلاگ زمزمه عشق | رتبه زمزمه عشق ندارد زاهد | کتاب زمزمه عشق