-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
کاش میشد مُرد. یه جای دیگه، یهجور دیگه، یه نفر دیگه، دوباره متولد شد.
فراق
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
روزی میآید که تو دیگر نیستی و صدای تو را باد خواهد برد یاد تو خنجریست که روحم را میدرَد و همان دم کلاغی از سرْشاخهٔ لختِ درخت میپرد بین خودمان باشد، آن روز آمده تو نیستی و فصل ها با شتابی بیشرم
سَلْوَت
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
همانقدر که برای نوشتن اندوهم توانا هستم، برای شرح شادمانیام ناتوانم. باری، باشد که شما نیز شادمان باشید.
پنداره های یک کودک
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
اولین بار تو دبستان وقتی همکلاسیم توی حرفاش گفت "دوستم" ناراحت شدم، تا اون موقع فکر میکردم تنها دوستش منم. بعد ها وقتی به کسی گفتم "دوستت دارم" متوجه شدم کسای دیگهای هم تو زندگیش بودن و هستن که دوستش
Fuck you
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
میدونی، من خودم میتونم یهجوری حال خودمو خوب کنم، یا حتی به خودم تلقین کنم که خوبم؛ اینطوری واقعا خوب میشم اما وقتی شماها هر روز میاید میگید چرا رنگت پریدهست، چرا اضطراب داری، چرا چند وقته سرحال
هستی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
پتوی گرم ابرها تمام شهر را در آغوش کشیده. به دور دستها که مینگرم، هیچ چیز نمیبینم، جز تودهٔ سیمابگونی که گویی تا بینهایت ادامه دارد. یکجور عدم که دلم میخواهد در آن حل شوم و تمام این لاوجود را در آغوش بگیرم. اما هرچه جلوتر میروم هستی بیشتر توی چشم و چالم فرو میرود. زمین، درختان، ماشینها، دیوارها، آدم...
غریبهای بهنام زمان
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
شما اکنون شانزده سال و یازده ماه و بیست و نه روز است که سیزده سالهاید.
خواب، کابوس، چه میدانم
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 21:52
خواب بدی دیدم از خواب که بیدار شدم فقط میدانستم باید کاری کنم. شاید هم نمیتوانستم کاری کنم که آن قطعا کنترل کردن خودم بود. پس اجازه دادم همراه نفس نفس زدن هایم، اشک های شور و لجز هم بیرون بیایند. من ب
?baby
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 21:52
هیچ وقت نتونستم با بچه ها اونطوری که باید، ارتباط برقرار کنم. فکر داشتن خواهر یا برادر کوچیک هم کلافهم میکنه؛ انگار که از نداشتنش یه درجه خوشبختترم! همیشه باخودم میگم چی میشه بقیه انقدر عاشق بچه ها
لحظههای طلایی
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 12:48
تاحالا شده انقدر بخندی که دلت درد بگیره؟ که نتونی نفس بکشی و اشکات دونه دونه پشت سر هم سرازیر بشن و صورتت مثل یه گوجه فرنگی قرمز بشه؟ این آخریا دیگه ماهیچه های صورتم هم درد گرفته بود. ::گفته بودم وقتی رو دور خنده بیفتم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم؟ ((= امروز هم روز خوبی بود.
شرح حال
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 12:48
یه وقتایی هم مثل الآن، دقیقا همین الآن، بیش از حد شاد میزنم! هی لبام کش میاد. موزیک صد درصد دلخواه درحال پخش شدنه. مامان اینجاس، بابا چند دیقه دیگه میرسه. و ما کنار هم شادیم. همینقدر ساده و هیجان انگیز!
دهانی جریده از فریاد
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
بررسی از مرجع فریاد طبق کپی رایت زدن تو طبیعت به درد نمیخوره، اینکه بری تو کوه و بیابون داد بزنی و باد ولگرد اونو با خودش به ناکجاآباد ببره به هیچ دردی نمیخوره. اینطوری هیچوقت آروم نمیشم. این قبیل صداها، همشون باید با فرکان
Just i fear..why? i don't know
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
در سرم آهنگری خستگی ناپذیر کار میکند. ساعتِ روی میز از عقربه هایش خسته شده، نی در باتری خود میکند و اسید مینوشد. دنگ دنگ دنگ... آهنگر میکوبد چکش را بر روی آهن، تا بسازد شمشیری پولادین که جدا کند س
چشماش داد میزدن "تو دیوونه ای".
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
تا حالا باکسی که اسمش با من یکی باشه همصحبت نشده بودم. هی صداش میزدم و کمی مکث میکردم، اون با تعجب نگاهم میکرد و من به چیزی که چند لحظه قبل از تارهای صوتیم جدا شده بود فکر میکردم! حس غریبی داشت.
death sentence
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
انگار همهٔ دنیا آمده بودند تا شاهد ماجرا باشند. صدای تقتقی بلند شد و همهمه ها خوابید. جلسهٔ دادرسی شروع شد. قاضی بیرحم حکم کرد، محکومم کرد به مرگ؛ به جرم تباه کردن زندگی خودم. دوباره همهمهها بالاگر
جامِ چشم هایت
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
این منم در شب، گمشده ای در این خروار خروار سیاهی که در پی گمشدهایست در این خروار خروار سیاهی؛ افسوس اما تو پلک بسته. اگر میدانستی درخشش چشمانت در آسمان زندگیام خورشید را بیقرار میکند، ماه را پشت
chanteuse
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
درستش این بود که تو یه سالن چندهزارنفره واسه ملت کنسرت اجرا میکردم نه این که کل شب رو با تِی واسه در و دیوار آشپزخونه چهچهه بزنم و برقصم، آخرشم واسه تشویق خودم دست و سوت بلبلی بزنم! [پاچه های شلوار گُلگُلی ماماندوز را پایین میکشد و پشتچشم نازککُنان از آشپزخانه خارج میشود]
مرکز ثقل دردها
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
باران شلاق میزند بر شانههای عریانم پرستو ها لانه میکنند بر ترقوههایم میان سینههایم گنجشکی آرام خفته است قسم میخورم که من از آنان درماندهترم گودی کمرم، که کم دارد حلقهٔ دستانت را موی کوتاهم، ک
دلم میخواد برگردم به گذشته، نه واسه اینکه چیزی رو تغییر بدم، بخاطر اینکه یهچیزایی رو دوباره حس کنم.
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:52
کاش میشد برگشت به شبایی که کنار بابا میخوابیدم و اون دستشو زیر لباسم میبرد و پشتمو نوازش میکرد تا خوابم ببره. آرامش بود و آرامش. کاش میتونستم..
pell-mell
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 4:14
نوشته های مبهم، زندگی تهسیگاری و روز هایی که شب میمانند. همیشه منتظر این جمعه های نحس هستم. چیزی را به یادم میآورد که هیچجوره نمیخواهم تکرار شود، حتی همان یک بار که به زبانم آمد بدترین حالت ممکن را تجربه کردم. چیزی مانند تلاش روح برای بیرون آمدن از قالب تن! اما یک جور محکومیت قیآلودِ سگیست که باید ط...