برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
شهر بوی دریا میدهد
آب تا آرنجمان بالا رسیده
ماهی ها روی آب شناورند
با چشم های همیشه بازشان زل زدهاند به آسمان
آب تا گلویمان بالا رسیده
لجن تا سقف خانه ها را فرش کرده
کوسه ها آرام آرام نزدیک میشوند
آبْ سرخی خوش رنگی به تن کرده
دگر صدای قار قار کلاغها را نمیشنویم
آب گوشها، ریههایمان را پر کرده
خنکای این مایع سرخ رنگ آرام آرام گرمای وجودمان را در خود حل میکند
آب از سر ما گذشته، چرا هنوز زندهایم؟
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
دوست دارم کوچک شوم، آنقدر ریز که یک مورچه در گذر بیاید و مرا با خود به باغچهٔ خانهمان ببرد. ببرد زیر درخت بِه و تا زمستان همانجا نگهم دارد. من در عوضْ یک شب برفی و سوزناک، وقتی که دیگر هیچ دانهای باقی نمانده؛ به یک شام لذیذ دعوتش خواهم کرد.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
به سفر میروم.
اگر حالم را بهتر نکرد خوفناکترین اندیشهای که میتواند مرا به آرامش برساند، عملی خواهم کرد.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
تو جاده بودم. نگاهم افتاد به یه راننده تریلی، بهم لبخند زد، یه لبخند دلنشین. دلم خواست ادامه سفرمو با اون میرفتم.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان
این نوجوونی هم داره میگذره. انگار هیچوقت قرار نیست برم کنسرت خواننده مورد علاقهم و بغلش کنم بعد شبو تا صبح خوابم نبره.
ولی یه شب با موتورم میزنم بیرون و با سرعت زیاد میرونم. درحالی که باد لای موهام میپیچه، احساس میکنم به هیچجا تعلق ندارم. اون شب حسابی مست میکنم و ال اس دی میزنم. پسر مورد علاقهمو میبوسم و از H نشان هالیوود بالا میرم. آخه من ارتفاع رو دوست دارم، و پرواز رو بیشتر.
و... بعدش دیگه نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان