خرید بک لینک
شبها زیر سنگینی تاریکی مطلق، پهلوی دیوار روی دستهایم میایستم و به روش های کشتن آدمهای بد زندگیام فکر میکنم و بعد، بوی خون ریههایم را پر میکند. آنجا کنار بدن بیجانشان به پشت دراز میکشم و خندهٔ شیطانیام را سر میدهم. درست مثل آدم بَدهٔ فیلمها و داستانها. اصلا هم به نظرم نمیآید که انگار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: پنجشنبه 1 ارديبهشت 1401 ساعت: 15:44

شهر بوی دریا میدهد

آب تا آرنجمان بالا رسیده

ماهی ها روی آب شناورند

با چشم های همیشه بازشان زل زدهاند به آسمان

آب تا گلویمان بالا رسیده

لجن تا سقف خانه ها را فرش کرده

کوسه ها آرام آرام نزدیک میشوند

آبْ سرخی خوش رنگی به تن کرده

دگر صدای قار قار کلاغها را نمیشنویم

آب گوشها، ریههایمان را پر کرده

خنکای این مایع سرخ رنگ آرام آرام گرمای وجودمان را در خود حل میکند

آب از سر ما گذشته، چرا هنوز زندهایم؟

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1399 ساعت: 21:26

زمان زیادی تا هژده سالگی نمانده. راستش این را وقتی متوجه شدم که شوهرخالهٔ عزیز تر از جانم برگشت و بهم گفت: هی فلانی، دو ماه دیگر هجده ساله میشوی و میآیی قاتی آدم ها! جمله کوتاه بود و جانکاه و من دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1399 ساعت: 21:26

دوست دارم کوچک شوم، آنقدر ریز که یک مورچه در گذر بیاید و مرا با خود به باغچهٔ خانهمان ببرد. ببرد زیر درخت بِه و تا زمستان همانجا نگهم دارد. من در عوضْ یک شب برفی و سوزناک، وقتی که دیگر هیچ دانهای باقی نمانده؛ به یک شام لذیذ دعوتش خواهم کرد.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 25 تير 1399 ساعت: 3:06

هر روز داره به لیست کسایی که رهاشون میکنم اضافه میشه، افرادی که گاهاً وجودشون هم منو آزار میده و من هر روز منزویتر میشم. تا قبل از این میگفتم من هیچوقت نمیتونم از آدمها دست بکشم، هرچقدر هم که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 25 تير 1399 ساعت: 3:06

کم کم فراموش میشوی. صدای تو را کوهستان درآغوش میگیرد و لبهایت تا ابد روی هم میمانند. چشمهایت در آخرین پیچ رودخانه غرق میشوند و تنها دو زخم گشوده زیر اَبروان ضخیمت باقی میماند. آنگاه گل های اقاقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: چهارشنبه 25 تير 1399 ساعت: 3:06

ما از شهر گریخته بودیم و به جنگل پناه آورده بودیم، خزیده بودیم لابهلای علفها، توی لانهٔ کلاغها، میان ریشهٔ درختها. ما از شهر گریخته بودیم و به رودخانه پناه آورده بودیم. با موجها همراه شده بودیم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: پنجشنبه 1 خرداد 1399 ساعت: 3:38

همیشه توی زندگی من اتفاقاتی رخ میده که اون رو به دو بخش قبل و بعد از همون اتفاق تقسیم میکنه. نکتهٔ مهمی که میخوام روش تاکید کنم این هست که این اتفاق ممکنه خیلی زود فراموش یا کمرنگ بشه و صرفا برای چنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: پنجشنبه 1 خرداد 1399 ساعت: 3:38

فکر کنم قراره یه پست طولانی باشه.. خاله بودن احساس خوبی داره. به خصوص وقتایی که دستهاشو دراز میکنه تا بغلش کنی! همیشه یه نفرت عجیبی از بچه ها داشتم، حتی یادمه کوچیک تر که بودم وقتی مامانم احتمال میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:54

یک قابلمه بردار، تا نیمه آب بریز. ته ماندهی قرمه سبزی ظهر را تویش خالی کن و روی شعله ملایم بگذار. حالْ کاکتوس را از ریشه دربیاور، خاکش را توی قابلمه بتکان و نگینی خرد کن. جوراب های بوگندوی صمد را هم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:54

خورشید غروب کرده بود. هوا کم کم تاریک و تاریک تر میشد. نشسته بودم صندلی عقب ماشین و نمیدونستم دقیقا کجا داریم میریم. نشسته بودم صندلی عقب ماشین و ماکارونی میخوردم. عُق میزدم و به این فکر میکردم دیگه نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

به سفر میروم.

اگر حالم را بهتر نکرد خوفناکترین اندیشهای که میتواند مرا به آرامش برساند، عملی خواهم کرد.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

تو جاده بودم. نگاهم افتاد به یه راننده تریلی، بهم لبخند زد، یه لبخند دلنشین. دلم خواست ادامه سفرمو با اون میرفتم.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

لالایی من، شبای تیره...باد ملایمی لابهلای موهایم میپیچید. خورشید در زمینهٔ نارنجی رنگی آرام آرام پایین میرفت. خیابان شلوغی بود و صدای بوق ماشین ها سرسام آور. اما من آرام بودم، آنقدر آرام که میتوانستم صدای پچ پچ درختهایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

این نوجوونی هم داره میگذره. انگار هیچوقت قرار نیست برم کنسرت خواننده مورد علاقهم و بغلش کنم بعد شبو تا صبح خوابم نبره.

ولی یه شب با موتورم میزنم بیرون و با سرعت زیاد میرونم. درحالی که باد لای موهام میپیچه، احساس میکنم به هیچجا تعلق ندارم. اون شب حسابی مست میکنم و ال اس دی میزنم. پسر مورد علاقهمو میبوسم و از H نشان هالیوود بالا میرم. آخه من ارتفاع رو دوست دارم، و پرواز رو بیشتر.

و... بعدش دیگه نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته.

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 8:22

صفحه بندی