بیا با من فنجانی قهوه بنوش - تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 15:44
شبها زیر سنگینی تاریکی مطلق، پهلوی دیوار روی دستهایم میایستم و به روش های کشتن آدمهای بد زندگیام فکر میکنم و بعد، بوی خون ریههایم را پر میکند. آنجا کنار بدن بیجانشان به پشت دراز میکشم و خندهٔ شیطانیام را سر میدهم. درست مثل آدم بَدهٔ فیلمها و داستانها. اصلا هم به نظرم نمیآید که انگار
۹۰ - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 21:26
شهر بوی دریا میدهد آب تا آرنجمان بالا رسیده ماهی ها روی آب شناورند با چشم های همیشه بازشان زل زدهاند به آسمان آب تا گلویمان بالا رسیده لجن تا سقف خانه ها را فرش کرده کوسه ها آرام آرام نزدیک میشوند آبْ سرخی خوش رنگی به تن کرده دگر صدای قار قار کلاغها را نمیشنویم آب گوشها، ریههایمان را پر کرده خنکای ا...
یک، دو، سه...هژده - تاریخ: 1399/9/10 ساعت: 21:26
زمان زیادی تا هژده سالگی نمانده. راستش این را وقتی متوجه شدم که شوهرخالهٔ عزیز تر از جانم برگشت و بهم گفت: هی فلانی، دو ماه دیگر هجده ساله میشوی و میآیی قاتی آدم ها! جمله کوتاه بود و جانکاه و من د
۸۷ - تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 3:06
دوست دارم کوچک شوم، آنقدر ریز که یک مورچه در گذر بیاید و مرا با خود به باغچهٔ خانهمان ببرد. ببرد زیر درخت بِه و تا زمستان همانجا نگهم دارد. من در عوضْ یک شب برفی و سوزناک، وقتی که دیگر هیچ دانهای باقی نمانده؛ به یک شام لذیذ دعوتش خواهم کرد.
۸۸ - تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 3:06
هر روز داره به لیست کسایی که رهاشون میکنم اضافه میشه، افرادی که گاهاً وجودشون هم منو آزار میده و من هر روز منزویتر میشم. تا قبل از این میگفتم من هیچوقت نمیتونم از آدمها دست بکشم، هرچقدر هم که
۸۹ - تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 3:06
کم کم فراموش میشوی. صدای تو را کوهستان درآغوش میگیرد و لبهایت تا ابد روی هم میمانند. چشمهایت در آخرین پیچ رودخانه غرق میشوند و تنها دو زخم گشوده زیر اَبروان ضخیمت باقی میماند. آنگاه گل های اقاق
هَرَب - تاریخ: 1399/3/1 ساعت: 3:38
ما از شهر گریخته بودیم و به جنگل پناه آورده بودیم، خزیده بودیم لابهلای علفها، توی لانهٔ کلاغها، میان ریشهٔ درختها. ما از شهر گریخته بودیم و به رودخانه پناه آورده بودیم. با موجها همراه شده بودیم.
تغییر، تجربهٔ جدید یا قبل و بعد؟ - تاریخ: 1399/3/1 ساعت: 3:38
همیشه توی زندگی من اتفاقاتی رخ میده که اون رو به دو بخش قبل و بعد از همون اتفاق تقسیم میکنه. نکتهٔ مهمی که میخوام روش تاکید کنم این هست که این اتفاق ممکنه خیلی زود فراموش یا کمرنگ بشه و صرفا برای چن
از هر دری سخنی... - تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 20:54
فکر کنم قراره یه پست طولانی باشه.. خاله بودن احساس خوبی داره. به خصوص وقتایی که دستهاشو دراز میکنه تا بغلش کنی! همیشه یه نفرت عجیبی از بچه ها داشتم، حتی یادمه کوچیک تر که بودم وقتی مامانم احتمال می
چنین آشفته - تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 20:54
یک قابلمه بردار، تا نیمه آب بریز. ته ماندهی قرمه سبزی ظهر را تویش خالی کن و روی شعله ملایم بگذار. حالْ کاکتوس را از ریشه دربیاور، خاکش را توی قابلمه بتکان و نگینی خرد کن. جوراب های بوگندوی صمد را هم
آوردنمون به این دنیا بزرگ ترین ظلمی بود که در حقمون کردن - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 8:22
خورشید غروب کرده بود. هوا کم کم تاریک و تاریک تر میشد. نشسته بودم صندلی عقب ماشین و نمیدونستم دقیقا کجا داریم میریم. نشسته بودم صندلی عقب ماشین و ماکارونی میخوردم. عُق میزدم و به این فکر میکردم دیگه ن
یادداشت - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 8:22
به سفر میروم. اگر حالم را بهتر نکرد خوفناکترین اندیشهای که میتواند مرا به آرامش برساند، عملی خواهم کرد.
و بعد یاد تو افتادم... - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 8:22
تو جاده بودم. نگاهم افتاد به یه راننده تریلی، بهم لبخند زد، یه لبخند دلنشین. دلم خواست ادامه سفرمو با اون میرفتم.
لالایی من، شبای تیره... - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 8:22
باد ملایمی لابهلای موهایم میپیچید. خورشید در زمینهٔ نارنجی رنگی آرام آرام پایین میرفت. خیابان شلوغی بود و صدای بوق ماشین ها سرسام آور. اما من آرام بودم، آنقدر آرام که میتوانستم صدای پچ پچ درختهای
scream like never before - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 8:22
این نوجوونی هم داره میگذره. انگار هیچوقت قرار نیست برم کنسرت خواننده مورد علاقهم و بغلش کنم بعد شبو تا صبح خوابم نبره. ولی یه شب با موتورم میزنم بیرون و با سرعت زیاد میرونم. درحالی که باد لای موهام میپیچه، احساس میکنم به هیچجا تعلق ندارم. اون شب حسابی مست میکنم و ال اس دی میزنم. پسر مورد علاقهمو میب...
زمونه یکی یکی مارو یادش میره - تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 23:16
روزای بعد از تولدم بود. زانوهامو توی بغلم جمع کردم و خیره شدم به رو به رو، درحالی که هیچی نمیدیدم گفتم: دنیای آدم بزرگا چهقدر مزخرف و کثیفه. (با خودم فکر کردم ما تو هر زمان از عمرمون آدمْ بزرگ محسوب
تو... - تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 23:16
به آسمان شب مینگرم، به ماهی که تو باشی به آواز پرندهای گوش میدهم که نامت را زمزمه میکند به درختی میاندیشم که از شوق تو به ثمر مینشیند و بادی که عطر تنت را به ارمغان میآورد میخواستم به دریا بزنم تا ماهی ها به سان دستهایی لابهلای موهایم برقصند اما ساحل با صدای تو فرا میخوانَدم و تو هرگز نخواهی دانست ک...
به عزت و شرف لا اله الا الله... - تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 23:16
به هرسو قدم میگذاشتی پیکرهای کبود زمین را فرش کرده بودند. خورشیدْ بیتفاوت اشعههایش را همچو سیخ داغی توی چشمانت فرو میکرد و شیون زنی چون شمشیر بُرندهای هوا را میشکافت. فریاد ها متواضعانه گوشهایت
اگر لطفش قرین حال گردد، همه ادبار ها اقبال گردد - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
نزدیک به دو هفته است که هیچ چیز سرجایش نیست. از خواب بیدار میشوم و ضربان قلبم با ثانیه ها مسابقه گذاشته. از جا بلند میشوم دنیا سیاه میشود. انگار که زیر بهمن گیر کرده باشم، سنگین میشوم. از مدرسه برمیگ
منو برگردونید به اون موقعای که سرسره رو برعکس بالا میرفتم. - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 18:47
چند روزی توی خونه تنها بودم. خرید کردم، برای خودم غذا درست کردم، کیک پختم، ظرفا رو شستم، خونه رو جارو کشیدم و گردگیری کردم. الان دیگه اونقدری بزرگ شدم که میتونن به حال خودم بگذارنم چند روزی رو تنهایی

برچسب‌های مرتبط

زمزمه عشق | زمزمه عشق شعر | زمزمه عشق امروزی | زمزمه عشقی | زمزمه ی عشق | زمزمه های عشق | گروه زمزمه عشق | وبلاگ زمزمه عشق | رتبه زمزمه عشق ندارد زاهد | کتاب زمزمه عشق