خرید بک لینک

هیچ وقت نتونستم با بچه ها اونطوری که باید، ارتباط برقرار کنم. فکر داشتن خواهر یا برادر کوچیک هم کلافهم میکنه؛ انگار که از نداشتنش یه درجه خوشبختترم!

همیشه باخودم میگم چی میشه بقیه انقدر عاشق بچه ها هستن و من همونقدر ازشون فراریم. باور دارم که بچه ها معصومن اما یهجورایی برام موجودات ترسناک و غیرقابل تحملی هستن. شاید تو وجودم یه نقطه کور هست که تا حالا اجازه نداده هیچ بچه ای(مطلقا هیچ) رو عمیقا دوست داشته باشم. یادمه یکی بهم گفت اینطوری نباش، خدابهت بچه نمیده ها! اونموقع خندیدم اما فارغ از حرفش با خودم فکر کردم واقعا چرا؟


امروز داشت چیزی بهم میگفت، هنوز نمیتونه کلمات رو به درستی تلفظ کنه فقط نامفهوم یه چیزایی پشت سر هم میگفت؛ خیلی سعی کردم بفهمم چی میگه، کمکش کردم، به چیزای مختلف اشاره کردم اما اون هی پشت سرهم چیزی رو تکرار میکرد که درنهایت حوصلم سر رفت و بهش گفتم، نمیفهمم چی میگی. حقیقتا حالت چشماش ناراحتم کرد. شاید واقعا من بَدَم!

برچسب: نویسنده: اشکان اسدیان تاريخ: يکشنبه 1 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:52

صفحه بندی