همیشه، ساده از کنار ساده ترین لحظاتمان گذشتیم
از چای خوردنهای کنار هم
از مرافعه های شیرین بر سر آخرین دانهء سیب زمینی توی بشقاب D:
از نیمکت همیشگی مان توی پارک، از بستنی فروشی شلوغ سر چهار راه، از آدمهایی که زیر و بم روحشان را بلد بودیم، از آدمهایی که زیر و بم روحمان را بلد بودند،(حیف..) از دوستت دارم هایی که نفهمیدیم و از هم دریغ کردیم، از راه رفتن های توی خیابانی که ردیف درختهایش را از بر بودیم، از قدمهایی که باید با هم برمی داشتیم و صد حیف برنداشتیم
دور شدیم از تمام دوست داشتنی هایمان ، فاصله گرفتیم از هم (حیف..) نفهمیدیم فاصله را که نامرد است، که بیرحم است، که وقتی بیاید و بنشیند بین لحظه های مان دیگر هیچ چیز به جای اولش برنمی گردد...
:: قدر لحظه هارو بدونیم.
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان