تنها کسی بود که توی کلاس میشناختمش..شناختن که نه قبلا چند باری دیده بودم و ازش شنیده بودم...کاملا تنهای تنها بودم...او هم...گفت آبجیم میشی؟ قول میدم تا وقتی زنده ام تنهات نزارم..چی بهتر از این؟! وقتی بین اون همه غریبی این بهترین پیشنهاد بود... آبجیش "بودم" خیلی دختر خوب و مهربونی "بود" خوشم میومد که چادر "میپوشید" خیلی دوسش "داشتم" چهار سال گذشت...چهار سالی که از جون واسش مایه گذاشتم...ولی یهو کاری کرد که ازش متنفر شم شایدم چیزی فرا تر از تنفر...بکلی عوض شد...
الان فقط منتظرم بیایو ازم گله کنی...اونجاس باید تف بندازم تو صورتتو همه رفتاراتو یادت بندازم...ینی اونقدر بی ارزشم که غرورمو له میکنی جلوی دوستای جدیدت که یه عمر میگفتی اینا ه.ر.ز.ه ن وانمود کنی منو نمیشناسی...یا ته تهش بگی میتونی بیای کنار ما بشینی...اره خب میگی گور بابای مهسا..لاله رو بچسب که واست امار میاره...حیف حیف این چهار سال که باتو حروم شد...الان خوبه...از شر مهسا خلاص شدی...دیگه بهت نمیگم تو خیابون بلند نخند..دیگه نمیگم شالت افتاده روی شونه هات...میتونی از ته دلت قهقهه بزنی هرجا ک دلت خواست...اره بخند...دوستات خیلی خوبن که میخندوننت..مثه من نیستن ..یا به قول تو گند اخلاق نیستن خوب بلدن مسخره کنن و مسخره بازی دربیارن... مثه تو توی غیبت کردنو پشت سرم حرف دراوردن ماهرن...
بهت "نمیومد" حسود باشی ..
متنفرم از تو از بقیه از سوالاشون که هی میپرسن چی شد اونی که اینقدر سنگشو به سینه میزدی...متنفرم ازت عوضی...لعنتی ارزش گریه کردنم نداری...
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان