چهار ساعت تمام تحمل کردن قیافه بس زیبای :| دبیر عربی واقعا صبر ایوب میخواد...بماند آن خاطره های خوشمزه(!)ای که اون بین مینا تعریف میکنه :/ برای مثال: "بچه ها یه روز داشتم باغچه رو اب میدادم زمین لیز بود خوردم زمین پام شکست" ( و شروع میکنه به قاه قاه خندیدن) جالب اینجاس با این که هیچکس به جز خودش نمیخنده بازم ادامه میده -_- چیکارش کنیم اینو؟ :|
اینم میون خاطره تعریف کردنش کشیدم -_- یا به عبارتی نوشتم -_-
هیچ تصویر واضحی از هیدرا تو ذهنم نبود...میدونم زشته ولی حداقل بهتر از گوش دادن به اون خاطره های خوشمزه بود :/
حتمن بگم،نوشت: خطم بعضی وقتا به خط دکترا میگه زکی بعضی وقتام به کلاس اولیا -_- از این دو حالت خارج نیست -_-
همون کلاسوره س D:
ببخشید کیفت خوب نیست :)
الان فهمیدین من خودکار دارم یا بیشتر عکس بزارم؟ :دی
:)))
اون قلبه که اونجا مشاهده مینمایید کات کبود هایی هست که از آزمایشگاه کش رفتم :)))) عصن خیلی خوشکل بودنا ^_^
پ.ن: توی صفحه های بعدی هم برای چنتا از بلاگرای مورد علاقه م نوشتم...حتما یه روزی پستشون میکنم :)
برچسب: فعلا روعه,رواية فعلا عذاب,كلام روعة فعلا,
نویسنده: اشکان اسدیان