چقد خوب که با دیدنشون یاد اون روز افتادم...یکی از بهترین روزای زندگیم که هیچ وقت فراموشش نمیکنم...کاش ماشین زمان بود...که منو ببره به اون زمان...فک کنم اون موقع وضع بهتر از الان بود...حد اقل انقدرام از این دنیای کثیف سر در نمیاوردم...ده سال پیش شاید هم بیشتر یا کمتر...اون روزی که با دوست بابا رفتیم بیرون...یه دکتر میانسال فوق العاده مهربون...که برای اولین بار بود میدیدمش و همینطور اخرین بار...محبت های این مرد واقعا پدرانه بود چه بسا پدرانه تر از پدرانه های پدرم...مطمئنم اون روز با وجود اون شد یکی از بهترین روزای زندگیم...اخر شب وقتی خواست بره گفت چون دختر خوبی بودم میخواد بهم یه جایزه بده...که حالا شدن یکی از باارزش ترین یادگاری ها...یه کیف و عروسک :) که تمام دوران مهد رو باهاش گذروندم و بعد از ده سال هنوز هم دارمشون...
(به سقف اویزون بود سخت بود عکس گرفتن ببخشید اگه خوب نشده)
مدیونین اگه فک کنید این اتاق منه D:
خرگوشی که بینیش دوبار چسب خورده...یروز که یادم نیست در اثر چی گوش این خرگوش کنده شد...خودم دوختمش :) برعکس هم دوختم یکیش صورتی یکیش سفید :)
حال دیگر نمیدانم کسی که این یادگاری هارا داد کجاس...در قید حیاط یا زیر خروار ها خاک :(
پ.ن: شاید در پست های بعدی از کلاسور هم عکس گذاشتم D:
پ.ن2: قالب چطوره؟
برچسب:
نویسنده: اشکان اسدیان