هیچ وقت فراموش نمیکنم آن
درد های لعنتی را...
قرمزی خون...
آن اتاق تاریکو وحشتناک را...رنگ نفرت انگیز سبز پارچه هارا...
آن آمپول بیهوشی که مجال جواب به سوال دکتر را نداد...آن جیغ های فرا بنفش ناشی از درد که تا مغز و استخانت را میسوزاند و هیچ مسکنی جوابگویش نبود و هنوز هم... نیست و...نیست...
آن اشک هایی که مادرم به پای هق هق هایم میریخت، دل سنگ را آب میکرد...
برچسب: درد دارم بفهم,درد دارم,درد دارم ولی,نمیشم,درد دارم خدا,درد دارم شعر,درد دارم اما,نمیشم,درد دارم خدایا,درد دارم امشب,درد دارم ولی,نمیشوم,درد دارم ای خدا,
نویسنده: اشکان اسدیان
تاريخ: چهارشنبه
7 مهر
1395 ساعت: 21:52